عجب روز سختي بود ‍‍‍‍

به نام او كه بهترين است
امشب دومين شبي است كه دارم بلاگم رو با اين روند تازه مي نويسم .
هرچند كه اين كار خيلي سخته ولي در ره عشق جان بايد داد . (موافقيد ؟)
امروز صبح با صداي زنگ موبايل از خواب پريدم . خواب آلو گوشي و برداشتم ديدم ونوس ِ ( از دوستان دوره ي دانشجوييم ) يعني اين طوري بگم كه اگر ونوس زنگ نزده بود و باهام كار نداشت امروز خواب مونده بودم و توي خونه هم چون سابق ي خواب موندن ندارم همه فكر مي كردن تعطيلم و نمي خوام سركار برم .
قابل توجه نيما كه گفته كاملا توضيح بدم : زنگ زده بود تا مطمئن شه من براش ايميل زدم يا نزدم و اگر زدم چرا نرسيده .
اون موقع كه ونوس زنگ زده بود ساعت 9:15 دقيقه بود و رو حساب هر روز من يك ساعت دير از خواب بيدار شده بودم ، پس با عجله رفتم پايين تا صبحانه بخورم و برم كه مامان تا منو ديد گفت : "پس تو چرا بيدار نمي شي ؟ " خلاصه با هر مكافاتي بود زود حاضر شدم و راه افتادم به سوي محل كارم . ( ساعت 9:45 )
وقتي رسيدم دم در سايت ديدم همه ي كارورزا مون منتظرم هستن . يه چيزي حدود نيم ساعت دير رسيده بودم . به هر حال به روي خودم نياوردم كه من دير اومدم .
يه نكته : روزاي يك شنبه و سه شنبه 8 تا كارورز از يكي از مدرسه هاي دخترانه براي كارآموزي پيش من هستن . اين دو روز خيلي روزاي سختي برا ي من هستن ، علتش هم واضح است ، چون مسئوليت اونها با منه پس بايد علاوه بر پاسخگويي به مشكلاتشون مواظب رفتارشون هم باشم و اين خيلي سخته . هر چي باشه اون 8 تا امانتن ديگه ............
بگذريم
خلاصه تا حدود ساعت 11 سر وكله ي همه ي بچه ها پيدا شد ، رضا ، وحيد ، محسن ، كاوه ، مرتضي و ... خيلي خيلي روز سختي بود . يبعضي روزا دنيا از همون اول صبح روي خوش به آدم نشون نمي ده و امروز هم از همون روزا بود .
علت : server شبكه قاط زده بود . account تموم شده بود . كارورزا زياد سر حال بودن و شلوغيشون بيش از حد بود و....
حدود ساعت 2 بود كه دوست دختر يكي از بچه ها اومده بود به اصطلاح خودشون مشاوره . اين نكته خيلي جالب كه من توي سايت علاوه بر مسئوليت هايي كه با رشتم هماهنگي داره ، يه كار ديگه هم دارم كه اون مشاورس ، كه هيچ ربطي به رشتم نداره . البته اونم فقط ختم به يه مورد خاص ميشه و اونم مشاوره در امور عشقي بچه هاس . نكته ي مبهمي كه براي خودم وجود داره اينه كه چرا بچه ها فكر مي كنن من مي تونم توي اين موارد بهشون كمك كنم و حرفهاشون رو بهم مي زنن و ازم نظر و راهنمايي مي خوان .
لپ كلام اينه اون عزيز هم اومده بود كه با هم حرف بزنيم تا شايد مشكلش حل شد . بعد از رفتن اون من مشغول درست كردن سيستم ها شدم و اين در حالي بود كه ساعت از 3:30 گذشته بود و من هنوز ناهار نخورده بودم كه يه دفه گوشيم زنگ زد ، همين طور كه داشتم مي رفتم ، داشتم فكر مي كردم كه كيه ، وقتي چشمم به اسم روي صفحه اوفتاد از خوشحالي ذوق مرگ شدم . دوستم بود . اصلا فكر نمي كردم به اين زودي زنگ بزنه . يه كم حرف زديم و از حا ل و اوضا ي هم خبر گرفتيم و قرار شد بعد از كلاس زبان ِ من دوباره حدود ساعت 7:30 زنگ بزنه .
يه حرف بي ربط : چقدر روزا و عمرا زود مي گذرن . انگار همين ديروز بود كه ترم جديد شروع شد ولي در واقع بيش از يك ماه گذشته . اي واي كه عمرمون الكي داره مي گذره . پس كاش خوب و به نحو احسن ازش استفاده كنيم و به اون چيزايي كه مي خوايم و لايقشيم برسيم .
بريم سر بقه اتفاقات
ساعت 7:30 كه از كلاس اومدم بيرون فهميدم كه دوستم زنگ زده من نفهميدم . خودم زنگ زدم ديدم خط راه نمي ده كه خوشبختانه وسط راه بئدم كه زنگ زد و گفت سرش شلوغ وكلي كار براي هيات دارن و نمي تونه صحبت كنه و خيلي زود حرفا تموم شد . منم اومدم خونه و تا الان كه ساعت 12:35 دقيقه هست هيچ كار مفيدي جز نوشتن ايب بلاگ نكردم .
اينم از امروز

/ 2 نظر / 3 بازدید
حامد

سلام عاطفه خانم/ ممنون كه به من سر زدي، خوشحال شدم...شما هم بلاگ خيلي زيبايي داري..موفق باشي

reza

salam atefeh khanom.dar ebteda sharmande az in ke payam khodamo farsi nazashtam.matneton ke kheyli dardnak bod.chon man khodam shoma ro to on lahze mididam ke nazdik bod sekte bokonid.ama ghabol konid ke hamin rozaye sakht ham khatere mimone.rasti dar morede in ke chera hame mian va ba shoma moshavere mikonan yeki az hamon porseshhaye por ramzo raz hast.be omide movafaghiathaye roz af zon shoma..babye reza