یه جیزینقیلی حرف با تو

 
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٢ : توسط : عاطفه
هفتاد
شاعر جوانی به شاهزاده خانم گفت : « دوستت دارم .»
و شاهدخت پاسخ داد : « من هم دوستت دارم ، کودکم . »
- « من کودکت نيستم ، من مَرد َم و دوستت دارم .»
و شاهدخت گفت : « من مادر پسران و دخترانی ام ، و آن ها پدران و مادران ِ پسران و دخترانی اند ؛ و سن يکی از پسران ِ پسر من ، بيش تر از تو است .»
شاعر گفت : « اما من دوستت دارم .»
پس از مدتی ، شاهزاده خانم درگذشت . اما پيش از اين که نفس ِ عظيم زمين ، نفس ِ آخر او را بگيرد ، با خود گفت : « محبوبم ، تنها پسرم ، شاعر جوانم ، شايد روزی دوباره با يکديگر ملاقات کنيم و من هفتاد ساله نباشم . »

**********************************************************
جبران خليل جبران - سرگردان - برگردان آرش حجازی
****************************************
*******************
We Were Born To Live
We Live To Love
We Love To Suffer
We Suffer To Die
***********
ما به دنيا اومديم که زندگی کنيم
زندگی کنيم که عاشق بشيم
عاشق بشيم که رنج بکشيم
رنج بکشيم که بميريم
*****
اگه به زور روزگار از زندگيت رفتم کنار
رفتم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار
**
*