یه جیزینقیلی حرف با تو

مرگ
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٢ : توسط : عاطفه

دم صبح بود ، خواب و بيدار بودم ، سرو صدا رو می شنيدم اما حال اينکه بلند شم و ببينم چه خبره نداشتم ، گفتم حتما دعوا شده يا يه مشت آدم بيکار از خود بيخود شدن دارن اربده می زنن ، که يه دفعه خواهرم گفت : عاطفه دعوا شده ؟ و بلند شد . نگاه کردم ديدم ساعت : ۴:۳۰ دقيقه هست . دو تايی رفتيم دم پنجره ای که رو به کوچه هست . ديديم برق خونه ی روبه رويی روشنه و در خونشون هم باز . سه تا پسرای خونه هم دارن پای برهنه تو گوچه می دون و فرياد می زنن و گريه می کنن . يه کم وايساديم تا فهميديم که انگار کسی فوت کرده . آره مادر اون خونه رفته بود . رفته پيش خدا . رفته و شوهر و بچه هاشو تنها گذاشته . رفته ، خودش از اين دنيا راحت شده اما داغ نبودنش رو داغ هجرتش رو به دل بچه ها و شوهرش گذاشته . چقدر سخته که بچه مرگ پدر و مادرش رو ببينه . حتی فکر اينکه يه روزی پدر و مادر بخوان از پيشت برن سخته ، اونم اين پدر و مادرای خوب . نمی دونم چرا خدا گل چينه . از صبح خيلی دلم گرفته . با همه حرف می زنم اما فکرم پيش اون پسراييه که فرياد می زدن ، اشک می ريختن ، زجه می زدن و مادر مادر می کردن . پيش اون شوهريه که گريه می کرد و از خوبيای زنش می گفت که حقيقتا هم خوب بود .
روحش شاد .
عذر خواهی : از همه ی دوستای خوبم که تعدادشون خيلی زياد هست و اگر بخوام نام ببرم يه موقع شايد تو اين اوضاع کسی جا بيفته و ناراحتی پيش بياد عذر خواهی می کنم . عذرخواهی برای اينکه من يه ذره سرم شلوغه و ماشاالله تعداد بلاگها و در اصل تعداد دوستان هم زياد شد ، برای همين سر زدن به همه ، اونم هر روز ، يه کم سخت شده . البته من نهايت تلاشم رو می کنم که به همه سر بزنم ولی ازتون می خوام که اگر غيبت دارم ، غيبتم رو موجه بدونيد . بدونيد که به ياد تک تکتون هستم و همون طور که تو کامنت ها نوشتم با اينکه خيلی هاتون رو نديدم اما نديده دوستون دارم و بهتون فکر می کنم . پس اينا رو پای بی مهري و کم توجهيم نذاريد .


در پناه خالق نيلوفرهای آبی شاد باشيد و خدای درياها حافظ دلهای دريايتان باشد .