یه جیزینقیلی حرف با تو

از هر دري ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط : عاطفه

به نام حضرت دوست


۱- عشق و نفرت ( جبران خليل جبران )
زنی به مردی گفت : « دوستت دارم .»
و مرد گفت :« آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم .» زن گفت : « مرا دوست نداری ؟ » مرد به زن خيره شد و چيزی نگفت . زن فرياد زد : « از تو متنفرم .»
مرد پاسخ داد : « پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم .»


۲-ارزش يک انسان به حرفهايی که می گويد نيست ، ارزش يک انسان به حرفهايی است که برای گفتن دارد اما مخاطب آنها خودش است . ( اين جملات برداشت من از گفته ی دکتر شريعتی هست )


۳- ( حميد مصدق )
ای مهربانتر از من ،
- با من
در دستهای تو ،
آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کزمن دريغ کردی .
تنها تويی ، مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره باران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر
- مثل ِ سِحر ِ آب
آواز مهربانی تو با من ،
در کوچه باغهای محبت ،
مثل شکوفه های سپيد سيب ،
ايثار سادگی ست .
افسوس !
آيا چه کس تو را ،
از مهربان شدنِ با من ،
مايوس می کند ؟
۴- من امتحان زبانم رو دادم ، بد نبود ... ترم جديد هم از ۲۸ همين ماه شروع ميشه . ميرم Acc5 . چقدر زود مي گذره . انگار همين ديروز بود ...