یه جیزینقیلی حرف با تو

 
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط : عاطفه

به نام خدا


خدمت همه ی دوستای خوبم :
سلام
اميدوارم که همتون خوبه خوبه خوب باشيد . من که يه چند وقته سرما خوردم ، البته اونقدر شديد نبود که از کارام عقب بيفتم . اميدوارم که شماها در کمال صحت و سلامت الان اينجا حاضر شده باشيد.
لازم می دونم از همه ی دوستان عزيزی که اين چند وقته ، با وجود مشغله ای که من داشتم و فرصت سر زدن بهشون و عرض ادب کردن رو پيدا نمی کردم ، منو مورد لطف و عنايت خودشون قرار دادن و منو يادشون نرفت و بهم سر زدن تشکر کنم . واقعا از همتون ممنونم . اين وسط يه چيزی معلوم شد ،‌اونم اين بود که اونايی که اومدن و سر زدن اونايی نيستن که فقط بخوان جواب بازديد رو بدن . مثل اينکه مد شده که وقتی يکی مياد خونت و بهت سر می زنه ، وقتی بهش ميگی : بازم اين ورا تشريف بياريد ، ميگه : ايندفعه نوبت شماست . بابا کدوم نوبت ؟ مگه ديد و بازديد و خبر از هم گرفتن ، نوبت داره ؟ اين وسط هم ، نه اينکه قصد گله داشته باشم ( خدايی اينطور نيست ، من اصلا آدم اين حرفا نيستم ) فقط می خوام بگم که هميشه اينطور نباشه که تا وقتی يکی سراغمون رو می گيره ، سراغشو بگيريم و وقتی نبود و خبری ازش نشد و سراغمون نيومد بگيم خب نمی خواد ديگه . حتما دوست نداره رابطه داشته باشيم .
اين مسئله ، يه بار برای من پيش اومده . من يه دوستی دارم به نام ونوس . ايشون دوست دوره ی دانشجويی من هستن . من و ونوس از وقتی درسمون تموم شده ( يه چيزی حدود يک سال ) رابطمون بيشتر تلفنی هست و فقط يکی - دو بار همديگر رو ديديم . يه مدت بود از ونوس خبری نبود و من هر چی براش مسيج مي زاشتم جواب نمی داد ، منم فکر کردم دوست نداره که رابطه داشته باشيم ، منم ديگه بهش زنگ نزدم . بعد از يه مدت خودش تماس گرفت و گله کرد که چرا ديگه زنگ نمی زنی . منم گفتم که موضوع اينطوری بود و منم اين فکر و کردم . بنده خدا کلی ناراحت شد و گفت که اصلا مسيج های من نمی رسيده و اون هم توی اين مدت پدرش بيمارستان بستری بوده و برای همين بوده که زنگ نمی زده .
ديديد چه ساده ؟ دوستيی که به سختی شكل مي گيره به راحتي خراب ميشه .
در حاشيه : تازگيا به اين نتيجه رسيدم كه اين منصور بر خلاف اينکه ما فکر می کنيم دريوری می خونه ، واقعيت رو می گه ها . مثلا همين حرفي كه من گفتم رو خيلي قشنگ گفته " ببين ساختن چقدر سخته ولي ويروني آسونه "
خلاصه كه حواسامون رو جمع كنيم كه همديگر رو از دست نديم كه تنهايي خيلي بده . درمورده من و نمايشگاه :
اين نمايشگاه رفتن من هم امسال فيلمي شده . خنده دار اينه كه روزي كه هنوز نمايشگاه باز نشده بود حاضر شده بودم كه برم نمايشگاه و اگر بااطلاع رساني نمايشگاه، تماس نگرفته بودم اين همه راه مي رفتم و دست خالي بر مي گشتم اما هنوز كه هنوزه بعد از هشت - نه روز كه از باز شدن نمايشگاه مي گذره يه همراه پيدا نشده كه وقتش با من جور باشه و با من بياد
اينم از اين ، مثل اينكه خيلي حرف زدم

در پناه خالق نيلوفرهاي آبي شاد باشيد