یه جیزینقیلی حرف با تو

تو اكنون ...
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٢ : توسط : عاطفه

به نام آنكه عشق و وفايش از تعداد ستارگان آسمان بيشتر است !


تو اكنون كجايي كه من در اين تنهايي همراه مي خواهم . اي مهربان بي تو دنيا با من چه نامهربان است . گل اميد ، تنها در وجود تو روييده ، اي باغبان بيا و گلم را پر يرنكن !
چقدر دلم مي خواست در كنارم بودي و هر دو از اين سكوت لذت مي برديم و اجازه مي دادي دنيايم پر از زيبايي و از گرمي حضورت سرشار شود ، تو كجايي كه نگاهم در هر سو حضور تو را مي جويد ؟
اي آنكه مرا از همه چيز بريده اي و به خود دوخته اي ، مدتي است كه ديگر نگاهت آن نگاه آشنا نيست و بي آنكه بر زمين نرم وجودم جاي پايي از خود بر جاي گذاشته باشي تركم كرده اي !
آه ... كه اين تنها منم كه ، هميشه تو را بر صفحه ي وجود رنگ و نقش داده ام بي آنكه تو دستي بر آن كشيده باشي . در هر نفس هزار رشته ي عشق ، مرا وا مي دارد به اينكه بي مهريت را تحمل كنم . وقتي دلم گواهي مي دهد به آمدن تو ، مرغ اشتياقم بي صبرانه بال مي زند و مي خواهم سراپا چشم شوم تا تو را ببينم ، ببينم كه به جاي بي مهري ، نگاهت به مهر نشسته و به رويم لبخند مي زند . آه ... خداوندا آيا بار ديگر او را به من باز خواهي گرداند ؟


چو نيكو نگرم شمع تو ، پروانه تويي
راز شيريني اين عالم افسانه تويي
حرم و دير تويي ، كعبه و بتخانه تويي
لب دلداده تويي ، طره ي جانانه تويي