یه جیزینقیلی حرف با تو

سلام
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٢ : توسط : عاطفه

به نام تو


تو اكنون كجايي كه من در اين تنهايي همدم مي خواهم ؟ عزيزا به بي كرانگي چشمهايت مرا بخوان و تنهاييم را در غزل بودنت معني بخش . بالهاي مانده از پروازم را قدرتي تازه ده كه اشتياق صعود تا قله ي بودنت آتش گرفته است .



سلام - الان كه دارم اين نوشته ها رو مي نويسم ساعت 9:15 صبح است . الان مامانم اومد به زور بيدارم كرد . هر سال شب سيزده به در اينقدر ذوق و شوق بود ..... اما امسال نمي دونم . شايد باور نكني ولي از توي رختخواب كه بلند شدم يه راست اومدم پاي كامپيوترم ، هنوز دست و صورتم رو هم نشستم . خنده داره نه ؟ اما تو كه نيستي باهات حرف بزنم . فقط مي مونه اين بلاگ كه فقط تنها اميدم اينه كه مي خوني . اما از فردا ، پس فردا كه مي ري چي كار كنم ؟ ........
من الان مجبوري ،ن خودت هم مي دوني كه مجبوريه ، دارم با بقيه مي رم بيرون ، بابا بدجوري فكر مي كنه من مريض شدم، كه البته مريض هم شدم ، مريض تو !!!!! نمي دونم هم كجا داريم مي ريم ، اما شايد گفتم بريم پارك طالقاني كه تو هم باشي !!!!!!!!!!!!!!!! كه هميشه با مني .
تو هم توي خونه نمون . مواظب خودت باش .
شما ها هم مواظب خودتون باشيد . و بهتون خوش بگذره .