یه جیزینقیلی حرف با تو

عشق
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٢ : توسط : عاطفه

به نام او

صبحت بخير عزيزم ، با آنكه گفته بودي ديشب خدانگهدار
با آنكه دست سردت از قلب خسته ي من ، گويد حديث بسيار
عهدي كه با تو بستم(friends forever) هرگز شكستني نيست
اين رشته تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
.



*************************

تا گرفتار غم فرغت يارم هر شب
سوزد از آتش حرمان دل زارم هر شب


***************************



اي همه هزيان من در سوز تب
اي نهان در پيكرم چون جان شده
همچو بوي گل به گل پنهان شده
آه اي بالاترين سوگند من
اي نهان در گريه و لبخند من
اي به رگهايم چنان خون گم شده
در ميان ديده ام مردم شده
اي شكوه آسمان در چشم تو
اي فداي قهر و ناز و خشم تو
اي بهشت دلكش موعود من
خون گرم زندگي در پود من
اي تمناي دل تنهاي من
اي چراغ روشن شبهاي من
جز تو كي دارم به جز تو گفتگو
اي بگوشم گه شراره ، آرزو
گركه ياران غافلند از ياد من
از دل ديوانه ي ناشاد من
عشق تو چون در دلم باشد چه غم
چون كه تا روز قيامت با توام
خلق مي گويند اگر او يار توست
مايه غم ز چه در اشعار توست
گر دل او با دل تنگت يكي است
نالهاي حسرتت پس چيست چيست
آه من ديوانه ام ، ديوانه ام
جز تو از خلق جهان بيگانه ام
دوستت دارم تو مي خواهي مرا
باز مي ترسم نمي دانم چرا
واي اگر روزي فراموشم كني
واي اگر نامم بميرد بر لبت
يا فرو بنشيند اين سوز تبت
آه مي ترسم شبي طوفان شود
ساحل اميد من ويران شود
گه ز دريا قطره اي هم كم شود
مرغ طوفان سينه اش پر غم شود
اي دلت درياي پاك روشنم
مرغ بيگانه ي اين دريا منم .


*******************

نشاط انگيز و ماتم زايي اي عشق
عجب رسواگر و رسوايي اي عشق
اگر چنگ تو بر جايي ستيزد
چنان افتد كه هرگز بر نخيزد
ترا يك فن نباشد، ذو فنوني
بلاي عقل و مبناي جنوني
تو ليلي را زخوبي طاق كردي
گل گلخانه ي آفاق كردي
اگر بر او نمك دادي تو دادي
بدو خوي ملك دادي تو دادي
لبش گلرنگ اگر كردي تو كردي
دلش را سنگ اگر كردي تو كردي
به از ليلي فراوان بود در شهر
به نيروي تو شد جانانهي دهر
تو مجنون را به شهر افسانه كردي
ز هجران زني ديوانه كردي
تو او را ناله و اندوه دادي
ز محنت سر به دشت و كوه دادي
چه دلها كز تو چون درياي خون است
چه سرها كز تو صحراي جنون است
به شيرين دلستاني ياد دادي
وز آن فرهاد را بر باد دادي
سر و جان و دلش جاي جنون شد
گران كوهي ، ز عشقش بيستون شد
ز شيرين تلخ كردي كام فرهاد
بلند آوازه كردي نام فرهاد
يكي را بر مراد دل رساني
يكي را در غم هجران نشاني
يكي را همچو مشعل بر فروزي
ميان شعله ها جانش بسوزي
خوشا آنكس كه جانش از تو سوزد
چو شمعي پاي تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا ناكامي عشق
خوشا رسوايي و بدنامي عشق
خوشا بر جان من هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن ، اما جدايي
خوشا عشق و نواي بي نوايي
خوشا در سوز عشقي سوختنها
درون شعله اش افروختنها
چو عاشق از نگارش كام گيرد
چراغ آرزوهايش بميرد
اگر ليلي مي داد كام مجنون
كجا افسانه مي شد نام مجنون ؟
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق
يكي در اين ميان مجنون شد از عشق
در اين آتش هر آنكس بيشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نواي عاشقان در بينوا‌‌‌ييست
دوام عاشقي ها در جداييست

****************


سالها پرسيدم از خود كيستم ؟
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چيستم ؟
ديدمت ديروز دانستم كنون
تو به جز من ، من به جز تو نيستم