یه جیزینقیلی حرف با تو

شکايت
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢ : توسط : عاطفه

به نام معشوق حقيقي ، كه وفايش ازلي و ابدي است .



اين روزا كه شهر عشق خالي ترين شهر خداست
خنجر نامردمي حتي تو دست سايه هاس
وقتي كه عاطفه رو مي شه به آسوني خريد
معني كلام عشق خالي تراز باد هواس
اما من كه آخرين عاشق دنيام ، ماهي مونده به خاك و اهل دريام
از همه دنيا برام يه چشمه مونده ،چشمه اي به قيمت همه نفسهام

از همينه كه همه عمرمو مديون توام
تويي كه عزيز تر از عمر دوباره اي برام
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباس
اما دستام به ضريح تو دخيل التماس


خسته و زخمي دست آدمكهاي بدم ،ن پشت پا به رسم بي بنياد اين دنيا زدم
من براي گم شدن در تو و غرق تو شدن ، راه دور عشقمو پيمودم اينجا اومدم

بي نيازي به تن قلندرم تنها لباس
اما دستام به ضريح تو دخيل التماس


- هر خزاني را بهاري است
- و هر بهاري را خزاني
- مرگ و زندگي چنان در هم تنيده اند
- كه گياه با خاك
- آنسان از هم جدايند
- كه انسان از زمين
- راستي چه چيز مي تواند جاذبه ي خاك را بشكند
- و ما را از اين سياره ي كوچك معلق به بيكرا نه ها ببرد ؟
- به راستي كه حقيقت زندگي عشق است
- و زندگي بدون عشق سرابي بيش نيست
چگونه مي شود جاودانه شد و حصار زندگي و ترس از مرگ را شكست و از هر دو فراتر رفت ، چگونه ؟
سرچشمه ي آن رنج آسماني كه امن ابدي را ارزاني مي دارد كجاست ؟
(( آيا ما از حقيقت وجود خود غافل شده ايم ؟)) ...