یه جیزینقیلی حرف با تو

بد قولی
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۱ : توسط : عاطفه
خيلي خسته ام ولي دارم از صبح دارم به خودم مي گم نه خسته نيستي . ديشب دوستم لطف فرمودند و ساعت 12 تشريف آوردند تهران . تا ساعت 2:45 داشتيم حرف مي زديم يعني در اصل داشتيم چت مي كرديم . تا خوابيدم ديگه ساعت 3 شده بود . صبح هم كار داشتم بايد زود مي رفتم سر كار . نماز صبح رو كه ساعت 6 خوندم يه 45 دقيقه خوابيدم و ساعت 7 بيدار شدم . يعني يه چيزي حدود 3:45 دقيقه خوابيدم .

ساعت 8:10 دقيقه رسيدم فرهنگسرا . ولي اوني كه بايد بياد نيومده بود . به نظر شما با آدم بدقولي كه زنگ ميزنه ميگه فلان ساعت بيا بعد خودش نمي ياد و آدم رو از كار و زندگي و خواب مي ندازه بايد چي كار كرد ؟

( نکته ی مهم : مطلبی که اينجا خونديد مربوط به روز يکشنبه است ولی چون من تازه تونستم پرشين بلاگ رو باز کنم و اين چند روزه موفق نشده بودم الان اون رو ذکر کردم )