یه جیزینقیلی حرف با تو

عجب روز سختي بود ‍‍‍‍
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸۱ : توسط : عاطفه

به نام او كه بهترين است
امشب دومين شبي است كه دارم بلاگم رو با اين روند تازه مي نويسم .
هرچند كه اين كار خيلي سخته ولي در ره عشق جان بايد داد . (موافقيد ؟)
امروز صبح با صداي زنگ موبايل از خواب پريدم . خواب آلو گوشي و برداشتم ديدم ونوس ِ ( از دوستان دوره ي دانشجوييم ) يعني اين طوري بگم كه اگر ونوس زنگ نزده بود و باهام كار نداشت امروز خواب مونده بودم و توي خونه هم چون سابق ي خواب موندن ندارم همه فكر مي كردن تعطيلم و نمي خوام سركار برم .
قابل توجه نيما كه گفته كاملا توضيح بدم : زنگ زده بود تا مطمئن شه من براش ايميل زدم يا نزدم و اگر زدم چرا نرسيده .
اون موقع كه ونوس زنگ زده بود ساعت 9:15 دقيقه بود و رو حساب هر روز من يك ساعت دير از خواب بيدار شده بودم ، پس با عجله رفتم پايين تا صبحانه بخورم و برم كه مامان تا منو ديد گفت : "پس تو چرا بيدار نمي شي ؟ " خلاصه با هر مكافاتي بود زود حاضر شدم و راه افتادم به سوي محل كارم . ( ساعت 9:45 )
وقتي رسيدم دم در سايت ديدم همه ي كارورزا مون منتظرم هستن . يه چيزي حدود نيم ساعت دير رسيده بودم . به هر حال به روي خودم نياوردم كه من دير اومدم .
يه نكته : روزاي يك شنبه و سه شنبه 8 تا كارورز از يكي از مدرسه هاي دخترانه براي كارآموزي پيش من هستن . اين دو روز خيلي روزاي سختي برا ي من هستن ، علتش هم واضح است ، چون مسئوليت اونها با منه پس بايد علاوه بر پاسخگويي به مشكلاتشون مواظب رفتارشون هم باشم و اين خيلي سخته . هر چي باشه اون 8 تا امانتن ديگه ............
بگذريم
خلاصه تا حدود ساعت 11 سر وكله ي همه ي بچه ها پيدا شد ، رضا ، وحيد ، محسن ، كاوه ، مرتضي و ... خيلي خيلي روز سختي بود . يبعضي روزا دنيا از همون اول صبح روي خوش به آدم نشون نمي ده و امروز هم از همون روزا بود .
علت : server شبكه قاط زده بود . account تموم شده بود . كارورزا زياد سر حال بودن و شلوغيشون بيش از حد بود و....
حدود ساعت 2 بود كه دوست دختر يكي از بچه ها اومده بود به اصطلاح خودشون مشاوره . اين نكته خيلي جالب كه من توي سايت علاوه بر مسئوليت هايي كه با رشتم هماهنگي داره ، يه كار ديگه هم دارم كه اون مشاورس ، كه هيچ ربطي به رشتم نداره . البته اونم فقط ختم به يه مورد خاص ميشه و اونم مشاوره در امور عشقي بچه هاس . نكته ي مبهمي كه براي خودم وجود داره اينه كه چرا بچه ها فكر مي كنن من مي تونم توي اين موارد بهشون كمك كنم و حرفهاشون رو بهم مي زنن و ازم نظر و راهنمايي مي خوان .
لپ كلام اينه اون عزيز هم اومده بود كه با هم حرف بزنيم تا شايد مشكلش حل شد . بعد از رفتن اون من مشغول درست كردن سيستم ها شدم و اين در حالي بود كه ساعت از 3:30 گذشته بود و من هنوز ناهار نخورده بودم كه يه دفه گوشيم زنگ زد ، همين طور كه داشتم مي رفتم ، داشتم فكر مي كردم كه كيه ، وقتي چشمم به اسم روي صفحه اوفتاد از خوشحالي ذوق مرگ شدم . دوستم بود . اصلا فكر نمي كردم به اين زودي زنگ بزنه . يه كم حرف زديم و از حا ل و اوضا ي هم خبر گرفتيم و قرار شد بعد از كلاس زبان ِ من دوباره حدود ساعت 7:30 زنگ بزنه .
يه حرف بي ربط : چقدر روزا و عمرا زود مي گذرن . انگار همين ديروز بود كه ترم جديد شروع شد ولي در واقع بيش از يك ماه گذشته . اي واي كه عمرمون الكي داره مي گذره . پس كاش خوب و به نحو احسن ازش استفاده كنيم و به اون چيزايي كه مي خوايم و لايقشيم برسيم .
بريم سر بقه اتفاقات
ساعت 7:30 كه از كلاس اومدم بيرون فهميدم كه دوستم زنگ زده من نفهميدم . خودم زنگ زدم ديدم خط راه نمي ده كه خوشبختانه وسط راه بئدم كه زنگ زد و گفت سرش شلوغ وكلي كار براي هيات دارن و نمي تونه صحبت كنه و خيلي زود حرفا تموم شد . منم اومدم خونه و تا الان كه ساعت 12:35 دقيقه هست هيچ كار مفيدي جز نوشتن ايب بلاگ نكردم .
اينم از امروز