یه جیزینقیلی حرف با تو

يه تصميم تازه
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۱ : توسط : عاطفه

به نام حضرت دوست ، كه روزگارم قرين محبت اوست .


باد كه بيايد ، در ذهنت چه مي گذرد جز رفتن ؟ و آب را كه مي بيني جز خراميدن و جاري شدن ؟ و آنگاه كه آفتاب برآيد به جز گذر پياپي روز و شب ؟
با اين همه نه ! حتي همه اركان آفرينش اگر از رفتن و فرسايش بگويند ، باز هم چيزهايي هست كه با ما مي ماند . گرچه گذران زمان ، اندكي از آن عظمت وقايع كاسته باشد ، هرگاه كه بخواهي يا بتواني كه بخواهي زمان ، چُنان گردي جاي خويش رارها مي كند و تو به پس ِ پشت آنچه بوده است ، بتز خواهي گشت . و چنين ، در خواهي يافت كه هيچ خسي توان آن ندارد كه مهتري را در پس ِ خويش پنهان كند .
اتفاق و وقايع هر روز گرچه در بعضي مواقع تكراري و خسته كننده هستند ولي هر يك از آنها در جاي خود تجربه ايست ، درسي است ، و سازنده ي يك روز !!
من امروز تصميم گرفتم به جاي اينكه اين اتفاقات رو روي كاغذ بيارم و در جايي به نام دفتر خاطرات( يا همون دفتر وقايع روزانه ) بنويسم ، تا اونجايي كه بشه و موضوعات گفتني باشه اونا رو اينجا بيارم ، تا هم هميشه قابل دسترسي باشه و هم اين چند وقتي كه دوستان رو نخواهم ديد (!) از اوضاع با خبر باشند .
***************************************************************
از همين امروز شروع مي كنم .
صبح كه از خواب بيدار شدم موقع صبحانه به بابا گفتم ديشب زلزله اومده ، بابا در جوابم خنديد و گفت زلزله كجا بوده ؟ اشتباه مي كني . گفتم آخه من و آزاده و مهديه قشنگ لرزشه زمين رو حس كرديم . اما بابا زير قبول نكرد . همون موقع اخبار اعلام كرد : " ديشب زمين لرزه تهران را لرزاند " . به بابا گفتم ديدي ، زلزله بوده ، ما خيالاتي نشديم . جالب اينجا بود كه وقتي داشتم با دوستم در اين مورد صحبت مي كردم مي گفت : " ديشب از صداي انفجار از خواب پريده " .
يه اتفاق جالب ديگه اي كه امروز افتاد و برامون درس عبرت شد رد كردن چراغ قرمز دقيقا جلوي 3 تا مامور راهنمايي - رانندگي بود . آزاده (خواهرم ) با پررويي تمام چراغ قرمز سر جهان كودك رو رد كرد . هنوز وسط چهارراه نرسيده بوديم كه ديديم پليس داره اشاره مي كنه بايست . من از حولم و اينكه الان بايد ...جريمه پياده شيم كمر بندمو باز كردم و يه كم جابه جا شدم و داشتم به اين فكر مي كردم كه الان بايد جي بهش بگم كه اومد جلو و رو به آزاده گفت : " چرا چراغ قرمز رو رد كردي ؟ " آزاده هم با خونسردي ِ تمام گفت : "سرعتم زياد بود اگر مي ايستادم تصادف مي شد ." اونم گفت : " خوب برو "

نتيجه :1- خلاف نكنيم .
2- اگر شيطون گولمون زد و خلاف كرديم خونسرد باشيم تا جريمه نشيم .
يه مطلب ديگه كه جزء اتفاقات بد و فراموش نشدني اينكه امروز دوستم رفت مسافرت و تا بعد از عيد هم نمي ياد .
قابل توجه خودش اينكه : فكر نوشتن وقايع روزانه توي بلاگ بيشتر به اين خاطر بود كه وقتي برگشت ، من سرشو درد نيارم ، خودش اگر دوست داشت ( كه مي دونم داره ) اينا رو بخونه .

**************************************************************

بارها گفته ام و بار دگر مي گويم
كه منه دلشده اين ره نه به خود مي پويم
در پس آينه طوطي صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم