یه جیزینقیلی حرف با تو

غريب
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸۱ : توسط : عاطفه
من در آيينه سخن مي گويم :
با تو دارم سخني -
با تو اي خفته به هر موج نگاهت فرياد !
با تو اي همدرد !
با تو اي همزاد!
با تو اي مرد غريبي كه در آيينه به من مي نگري -
گوش كن با تو سخن مي گويم :
من غريب و تو غريب -
از همه خلق خدا -
تو به من همنفسي
غير تو هم سخن و همدل من
در همه خلق خدا نيست كسي .
هاي ... اي محرم من !
روي در روي تو فرياد كنم -
تا به دادم برسي .
خودم ، خرم آن لحظه كه با ديده ي اشك آلوده -
در تو بگريزم و در آيينه با هم باشيم
ساعتي هم سخن و همدل و همدم باشيم
برق اشك تو در آيينه چشمت پيداست
شرم از گريه مكن -
اشك ، همسايه ي ماست .
من و تو چون هر روز -
مات و خاموش به مهماني اشك آمده ايم
در دل ما اشك است -
اشك تنهايي و تنهايي و تنهايي ها
اشك ديدار ستمها و شكيباييها
من و تو خاموشيم
من و تو غمزده ايم
من و تو همدل ماتم زده ايم
گوش كن اي همزاد !
با زبان نگهم با تو سخن مي گويم :

از نگاهم بشنو ، رخصت گفتار كجاست ؟
دل به ياران دروغين مسپار -
واژه ي يار دروغ است ، بگو يار كجاست ؟
لحظه ي در دل و موسم دلتنگيها -
وعده ي ما و تو در عمق دل آيينه است -
بهتر از آيينه منزلگه ديدار كجاست ؟
با تو راز دل خود را گفتم
آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند
نكته هااست ولي ، محرم اسرار كجاست ؟

مهدي سهيلي