یه جیزینقیلی حرف با تو

بزرگترین استخر سرباز جهان
نویسنده : عاطفه - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
 

<<کریستال لاگون>> بزرگترین استخر سرباز جهان در "الگاربو"  شیلی قرار  دارد؛ این استخر با نیم مایل مساحت و ظرفیت 66 میلیون گالون آب بزرگترین استخر به اندازه یک دریاچه آب در خود نگه می دارد.


عکس های یاهو نیوز از این استخر :


 
 
خرداد
نویسنده : عاطفه - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
 
 
 باز خرداد اومد و باز امتحانات ... یادش بخیر وقتی مدرسه می رفتیم  چه حال و هوایی داشت ... زودتر امتحانات رو بدیم و خلاص ... حتما حالا هم که بچه های این دوره یه عالمه با ماها فرق دارن بازم این حس بینمون مشترکه ...
انشالله که همه تو امتحانات زندگیشون سربلند باشند .

 
 
 
نویسنده : عاطفه - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

بگــذار بـگـــویـــم ؛نـــاب تــریـن جــای ِ دنـــیـا ،آغـــوش ِ تـــوسـت !جـــایـی مــــیـان ِ دو بـازویت ..روی ِ قـفـسه ی سیـنـه ات ..ممـــاس بـــا قلـــبـت .....

آغوش


 
 
دومین سفر
نویسنده : عاطفه - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

از اونجایی که آقای همسر بسیار اهل مسافرت هستند ، از قبل از عید تصمیم به سفر داشتند که متاسفانه جور نشد . 2 هفته پیش هم بسیار اصرار به کیش رفتن داشتند که این بار با مخالفت من قضیه منتفی شد . تا اینکه این 3 روز تعطیلی بلاخره فرصتی برای تحقق خواسته ی آقای همسر شد و من و آقای همسر راهی سفر شدیم . چهارشنبه دم ظهر عازم اصفهان شدیم  و جمعه صبح هم راه افتادیم به سمت تهران و ساعت 3 عصر رسیدیم خونه .  دیگه این بار بهم ثابت شد که آقای همسر واقعا خوش مسافرت هست بر خلاف  من که خیلی بد مسافرتم نیشخند


 
 
 
نویسنده : عاطفه - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

همواره  سعی کن لبخند بر لبانت

عشق در قلبت,

لطف در نگاهت

محبت در چهره ات

بخشش در رفتارت

وحق در زبانت جاری باشد و بس....


 
 
تولد آقای همسر
نویسنده : عاطفه - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
 

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت

عزیزترینم تولدت بر ما مبارک

 


 
 
 
نویسنده : عاطفه - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
 

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند".

تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر
و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!


 
 
← صفحه بعد