مواد غذایی شادی آور
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸  
بهترین غذاهای شادی آور

مواد غذایی که باعث می‏شوند احساس خوبی داشته باشید . به وسیله پنج گروه مواد غذایی زیر می توانید با استرس و افسردگی بجنگید و سرحال و شاد شوید:

 

با پیشرفت علم، ارتباط بین سلامت روح و روان با نوع غذا و نوشیدنی اثبات شده است، ولی با این همه برای درمان مشکلات روانی، بیشتر از داروهای روان درمان استفاده می شود. 

در حالی که به جای دارو، می توان از جایگزین های آن مثل غذا که هم در دسترس تر و هم مناسب تر است، استفاده کرد. 

هر یک از افراد در زندگی روزمره خود با نشیب و فرازهای احساسی روبرو هستند؛ مثل شادی و غم، رضایت و ناامیدی، خنده و گریه.

گروه اول: پرتقال، لیمو و سایر مرکبات

ماده مغذی شادی‏آور در این گروه : ویتامین C
ویتامین
C با کاهش مقدار هورمون‏های استرس‏زا در بدن، باعث می‏شود بهتر با استرس مبارزه کنید.
اگر به طور منظم مقادیر زیادی از این مواد غذایی را استفاده کنید، در شرایط دشوار و سخت، احساس آرامش خواهید کرد.

* گروه دوم: آجیل
مواد مغذی بهبود دهنده ‏ی حال در این گروه : ویتامین
E و آرژینین (یک نوع اسید آمینه) و منیزیم.
خوردن یک مشت آجیل شما را سیر و سرحال می‏کند، زیرا آجیل دارای اندیس گلیسمی کمی است، یعنی با جلوگیری از افزایش ناگهانی قند خون، باعث نوسانات خلقی و بدحالی شما نخواهد شد.
شاید به نظر برسد آجیل به دلیل داشتن چربی بالا، خوراکی ناسالمی است، ولی در حقیقت برای سلامتی بدن مفید است.

* گروه سوم: سبزیجات سبز برگی شکل
ماده مغذی نشاط ‏آور در این گروه : اسید فولیک (فولات)

تحقیقات نشان داده که اسید فولیک موجود در سبزیجات سبز برگی شکل مثل کلم، کاهو، اسفناج، کرفس و ... افسردگی را کاهش می‏دهد. حتی جریان خون را به سمت مغز بهبود می‏بخشد.

اگر از این نوع سبزیجات خیلی کم بخورید، اسید فولیک کمی دریافت خواهید کرد، پس سعی کنید روزانه مقادیر بیشتری از سبزیجات سبز برگی شکل را استفاده کنید، یا یک مولتی ویتامین حاوی اسید فولیک را مصرف کنید.

 

* گروه چهارم: ماهی‏ها
مواد نشاط ‏آور در این گروه : اسیدهای چرب امگا 3
اسید‏های چرب امگا 3 موجود در ماهی‏ها به خصوص ماهی‏های چرب، مثل سالمون، ماهی آزاد دریای خزر و ساردین، با کاهش خطر بروز افسردگی و کمبود حافظه در اثر افزایش سن باعث می شوند سرحال و شاداب باشید. به خصوص در کاهش افسردگی خیلی موثرند.

 

* گروه پنجم: آلبالو و گیلاس خشک
مواد بهبود دهنده حال در این گروه : پتاسیم، منیزیم و ویتامین C

تمامی این مواد مغذی، استرس را کاهش می‏دهند.

آلبالو و گیلاس خشک همچنین، مغز شما را سالم نگه می‏دارند، زیرا دارای آنتی‏اکسیدان‏هایی مثل ویتامینC  هستند و از آسیب سلول‏های مغزی که منجر به ایجاد مشکلات یادگیری و کمبود حافظه می‏شود، جلوگیری می‏کند.



 
38 دیماه !!
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸  

          

             ***  تولد خانومیه خوشگلم مبارک  ***

میثم

----------------------------------------------------------

پی نوشت : ٨بهمن ٨٨ ساعت ٢٢

عاطفه



 
5 بهمن ِ سالی دیگر
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  

هفت ساله شدن وب لاگمون مبارک .

tavallode weblog



 
تنبل خانوم .... بدون ماشین !
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  

١- شنبه ی هفته ی گذشته ساعت ١٢:٣٠ که از باشگاه اومدم به خودم حکم کردم که باید امروز برم انتشارات . عاطفه ی تنبل بلاخره رفت انتشارات اونم چی بدون ماشین . از خونه تاانتشارات که کارگر شمالی بود کلی تاکسی سوار شدم اما خدا رو شکر چون سر ظهر بود ترافیکی در کار نبود . امروز زنگ زدم و جواب رو گرفتم . متاسفانه از اونجا که بنده گشتم و بین پیامبرا جرجیس رو انتخاب کردم و انتشاراتی که رفته بودم انتشارات آستان قدس رضوی (به نشر) بود ، از عکسهای کتاب که عکس خودم بوده ایراد گرفتند و فقط عکسهای کتاب مقبولشون واقع نشده و خواستند که برای چاپ کتاب به جای عکسهای فعلی عکس یک مرد باشه گاوچران من هم با کمال خرسندی پیشنهادشون رو رد کردم تا انشالله با انتشارات دیگه ای صحبت کنم. این از داستان اولین انتشارات.

٢- تو راه برگشت از خیابون انقلاب ، چهارراه ولیعصر پیاده شدم و خوشبختانه بدون دردسر اسپیکری که برای باشگاه احتیاج داشتم خریدم و این کار هم انجام شد . اما خدا شاهده تازه به نعمت ماشین پی بردم و فهمیدم که خدایی ماشین نباشه زنگدگی من فلج میشه ، همونطور که بعد از آوردن اسپیکرها  به خاطر سنگینی جعبه ای که دستم بود یک هفته ای کتف درد کشیدم . خداانشالله همه ی بی ماشین ها رو ماشین دار کنه و یه فکری هم به حال ترافیک تهران نیشخندزبان

٣- یکی از دوستان که نمی دونم چرا نام و نشونی هم از خودش نمی زاره به این ١۶۵ ما گیر داده چشمک ما گفتیم ١۶۵ به ابجد یعنی عاطفه حالا رسیده به اینکه من از کجا حروف ابجد رو می شناسم و چرا اسم وب لاگمون AtefeH165  هست !
والا سال اول دبیرستان یعنی تقریبا 12-13 سال پیش دبیر فارسیمون یه خانومی بود که الان ازش خبری ندارم امیدوارم اگر زنده اس که صحت و سلامت باشه و اگر هم نه که خدا رحمتش کنه و نور به قبرش بباره . از اون آدمهای به قول معروف نیک روزگار که از جون برای بچه ها مایه می زارن . خدا می دونه که چقدر کارهای فوق برنامه برای ما انجام می داد . حروف ابجد رو هم ایشون به ما یاد داد . اگه اشتباه نکنم هنوز دفتر فارسیه اون سال رو دارم .
اما اینکه چرا اسم وبلاگمون رو این گذاشتم . دقیق یادم نیست چون تقریبا مال 7 سال پیش هست اما فکر می کنم اون موقع دامین AtefeH گرفته شده بود و من هم یه 165 کنارش گذاشتم .
خوب دوست جون چیز دیگه ای هست که بخوای بدونی ؟ اینکه اصلا چرا وب لاگ می نویسم ؟ چند تا بچه ایم ؟ چند سالمه ؟ چشمک شوخی کردم .

پاینده باشید .



 
شرمندگی
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸  

اینکه آدم شرمنده ی خودش بشه خیلی بده . از دست خودم ناراحتم . خیلی کار امروز رو به فردا می ندازم . هفته ی پیش به خودم قول دادم که این هفته حتما یکی از کارهای عقب موندم که اول و آخر باید انجام بشه رو انجام بدم اما دریغ از انجام یکی . دو سال شد که مدرکم تو دانشگاه مونده و هنوز نرفتم اصلش رو  بگیرم ... از سال ٨۴ بابت ادای نذری باید برم جمکران ... از روز عید غدیر که پاکنویس کتاب تموم شده باید برم دنبال کار چاپ ... ۴ تا کارت تو شیرودی دارم که باید برم بگیرم ... اینقدر منیریه نرفتم تا بلاخره دردونه بدون اینکه به من بگه رفت خریدم رو انجام داد . بیش از یک ماه هست که باید برم بازار رضا ... ای خدا ... اینهمه کار انجام نشده و یه عاطفه که ظهر که از باشگاه میاد فقط دلش می خواد دردونه پیشش باشه و استراحت کنه . البته بودن دردونه پیشم که آرزو هست اما خوبیش اینه که آرزوی محالی نیست . خلاصه اینکه خیلی دختر تنبلی هستم . از وقتی هم که هر روز صبحم پر شده دیگه خیلی بیشتر به بیرون رفتن تنبل شدم چون متاسفانه هرجا که قرار باشه برم باید بعد از ساعت 1 برم که بلاخره برگشتش به ساعت شلوغی و ترافیک می خوره و منم که ترافیک برام یعنی لو لو ....

خدا جونم ازت خواستم همت دادی نوشتم تموم شد ... حالا همت بده بقیه کاراش رو انجام بدم . ناراحت از روی دردونه ام خجالت می کشم که هربار میگم میرم نمی شه که برم ....ناراحت



 
 
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  

خدایا خودت شاهدی و از دلم آگاهی که چقدر دردونه ام رو دوست دارم . خدایا خودت می دونی که چقدر بهش اعتماد دارم . خدایا خدایا خدایا هیچوقت با عشق امتحانمون نکن . خدایا هیچوقت نخواه که تحت شرایطی که برای دوستم پیش اومده و من امشب کلی به خاطر عشق بی دلیلی که به یه آدم هرزه ی بی غیرت داشته سرزنشش کردم قرار بگیریم .

١-یکی دو ساعت پیش بود که با دوستم که چند باری زنگ زده بود و من نتونسته بودم باهاش صحبت کنم تماس گرفتم . از صداش فهمیدم گریه کرده . در جریان بودم که با شوهرش مشکل داره و بارها نصیحتش کرده بودم . مردها فکر می کنن زنها گیر می دن . اما هیچ زن سالمی به مرد سالم گیر نمی ده . وقتی بحث گیر دادن در میون می یاد یا مرد ناسالم هست یا زن . کاری به این حرفها ندارم . اما این دو تا بعد از یکسالی که از ازدواجشون می گذشت (ازدواجی که بدون جشن و بدون مراسم اتفاق افتاد اونم به خاطر عجله ی دوست عزیز بنده و از طرفی عدم توان مالی پسر ) با هم مشکلات عجیب داشتن . مثل اینکه پسره هرز می زد و سرش جایی دیگه گرم بود . از طرفی هم به خاطر توان مالی دوستم هیچ تعهد مالی نسبت به زنش نداشت و یه جورایی راحت بود . خلاصه اینکه آقا دیشب بدون خبر فقط با یک نامه که از خودشون به جا گذاشتن تشریف بردند آمریکا !!!! تازه جالب تر اینکه پول پیش خونه رو هم از صاحب خونه گرفتند و رفتند . بعد خریت دوست من اینه که وقتی بهش می گم : اگه برگرده حاضری باهاش زندگی کنی ؟ میگه آره . اخه آدم اینقدر بلا نسبت خر می شه . عشق یعنی چی ؟ دوست داشتن یعنی چی ؟ زندگی یعنی چی ؟ خدایا از این بازیا تو زندگی هیچ کس قرار نده . تحملش دیوونه کننده اس . اونم واسه آدمهایی مثل من که دیوونه هستند و تازه راه برگشت به طرف نمی دند و به قولی رابطه رو فرت می کنند خنثی

٢-روز عید غدیر پاکنویس کتابم تموم شد . این چند روز درگیر تایپ و تهیه صفحاتی بودم که می خوام به ناشر تحویل بدم . امروز هم بلاخره کل کارهاش تموم شد و پرینتش رو هم گرفتم و اگه خدا یاری کنه و بخواد فردا می رم انتشارات تا با یه ناشر صحبت کنم ببینم چی میشه .

٣-محرم رسید . امروز توی باشگاه اکثرا مشکی پوشیده بودند . جالب این بود که من مثل همیشه که به صورت اتفاقی در مواقع شهادت رنگ صورتی و قرمز تنم هست امروز هم قرمز پوشیده بودم . ما آدمها جالبیم ... هنوز کسی نمرده براش مشکی می پوشیم وقتی مرد دیگه بند و بساط مشکی و هیئت و سینه زنی تموم میشه . !!!!!



 
 
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸  

از آخرین باری که نوشتم روزهای زیادی گذشته . نه اینکه یادم رفته باشه ... نه ... اما نشده . تو این روزها اتفاقات خوب و بدی افتاده که هرکدوم جریان زندگی رو تشکیل می ده و نمی شه نه به خوشیاش دل بست نه از ناخوشیاش گله کرد و فکر کرد که پایدار می مونه .
بابای ونوس دوستم که سرطان داشت و من براشون احترام خاصی قائل بودم به رحمت خدا رفت و من از این بابت خیلی ناراحت شدم . خیلی انسان محترمی بود . خدا رحمتشون کنه .
خوشبختانه به  لطف خدا و اتفاقاتی که وقتی رخ می ده نمی دونی چرا و بعد متوجه می شی طراح اصلی چه دقیق نقشه ریخته بوده بدون نیاز به پارتی و به شکر دماغ سوختگی اون آدمی که من رو فرستاد دنبال نخود سیاه و من خیلی عصبانی شده بودم از سد حراست سازمان ورزش گذشتم و مربی مجموعه ورزشی های شهرداری تهران شدم . خدا رو شکر می کنم و سپاسگذارم .
از اون جایی که از خدا به انسان بد نمی رسه به علت نامعلومی پام بر اثر چسبیدن به شیشه ی بخاری سوخته و الان تقریبا ۵-۶ روزی هست که با وجود کوچکی سوختگی بسیار اذیتم می کنه . خدایا ناشکری نمی کنم . فقط می گم به فریاد بنده هایی برس که واقعا بیمار هستن ... خدا همه رو شفا بده . منکه سوختگیم کوچیکه و انشالله زود خوب می شه ... اونهایی که قسمت وسیعی از صورت یا بدنشون می سوزه چه زجری می کشند .
١٣ آذر سالگرد هشتمین سال ازدواج خواهر عزیزم بود . همزمان با همین شب و در همین تاریخ برادر شوهر خواهرم هم  ازدواج کرد و من بعد از نه ماه رفتم عروسی لبخند



 
...
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  

بار خدایا، بر محمد(ص) و خاندان او درود فرست و جامه عافیت بر مابپوشان و سراپای ما را  به عافیت فراگیر و مارا در مقام عافیت جای ده و به عافیت گرامی‌دار و به عافیت بی‌نیاز گردان و عافیت به ماصدقه ده و عافیت به مابخش و بستر عافیت برای مابگستر و عافیت را شایسته ماگردان و نه در این جهان میان ماو عافیت جدایی افکن نه در آن جهان.

بار خدایا، بر محمد(ص) و خاندان وی درود فرست و به ماعافیت کامل بخش، عافیتی کفایت‌کننده و شفادهنده و برتر و فزاینده، عافیتی که در کالبد ماعافیت آفریند، عافیت این جهان و آن جهان.

و بر مابا عطای درستی و امنیت و سلامتی در دین و کالبد و بینش دل و روایی کارها و ترس برای تو و خوف از تو و دادن نیرو بر آنچه فرمان داده‌ای و پرهیز از آنچه بازداشته‌ای منت‌گذار.

و زبانم را به سپاس‌گویی و شکرگزاری و به یاد و ستایش شایسته به درگاه خود گویا کن و دلم را برای دریافتن راه‌های مستقیم دین خود بگشای.

بار خدایا، محبت چیزی را در دلم انداز که بر مامی‌پسندی و تحمل آنچه بر مافرود می‌آوری برایم آسان کن و از پلیدی زشتی‌ها پاکم گردان و شر آنچه زین پیش کرده‌ام از مابستر و مارا شیرینی و لذت عافیت ببخش و گوارایی سلامت بچشان و به نعمت‌های فراخ و فراگیر خود فروپوشان و فضل و عطای خود را بر ماآشکار کن. مارا از یاد خود به فراموشی گرفتار مکن و شکرگزاری خود را از یادم مبر.

بار خدایا، اگر چنان که باید تو را شکر نمی‌گویم مارا از خیر این جهانی و آن جهانی محروم مفرما و آن گناهان مارا که می‌دانی بیامرز، ای مهربان‌ترین مهربانان!



 
 
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  

١-٨ آبان یا همون ٨/٨/٨٨ معروف که از چند سال پیش روز استثنایی برای ما باید می بود گذشت و به قول میثم خدا رو شکر که اتفاق خاصی نیفتاد !


٢- به خاطر تموم نشدن قضیه ی کتاب و اینکه هنوز وقت نکردم یه تعدادی از صفحات دست نوشته هام رو تایپ کنم و ببرم انتشارات کلافه ام . نمی دونم چرا جور نمی شه که این قضیه به خیر تموم بشه . وقتی کار نیمه دارم اعصابم بهم می ریزه و فکرش مثل خوره مغزم رو می خوره .

٣-تازه گیها کشف کردم یعنی دیگه مطمئن شدم که عجب روابط عمومی دارم خدایی ... ٢٠که چه عرض کنم تعریف از خود نباشه ۴٠ هم براش کمه . خداجون دستت درد نکنه . خودم لذت می برم وقتی می بینم تو باشگاه با بچه ی ۴-۵ ساله (دختر یکی از شاگردام) دوستم ... با ١٨-٢٠ ساله هاش دوستم ... با ۴٠-۵٠ ساله ها هم دوست . خدا جون مرسی که این حسن اخلاق رو دادی . هرچند که به قول مامانم من اخلاق ندارم اما خدا رو شکر منعطفم چشمک



 
از احوالات عاطفه : دی
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸  

سلام سلام ... خوبید ؟ منم خوبم خدا رو شکر .

١- قضیه ی گردنم : روزیکه اومدم و بلاگ رو آپ دیت کردم و تشریفم رو بردم جراح مغز و اعصاب نیشخند، جناب دکتر بعد از دیدن عکس گردنم فرمودند که باید ورزش رو بزاری کنار و ... گریهخلاصه گفت باید برم ام آر آی تا کاملا معلوم بشه چی شده . بنده بعد از کلی دلداریه دردونه ام و دلداریه خانواده به خاطر ترس از ام آر آی (الان که دارم میگم خجالت می کشمااا) بلاخره رفتم و بعد ام آر آی  رو بردم به یه فوق تخصص ستون فقرات نشون دادم و معلوم شد که خدا رو شکر من سالمم و همچنان تا وقتی خدا بخواد می تونم ورزش کنم لبخند

٢-چند روزیکه غیبت داشتم یه کلاس اساسی داشتم ... پیلاته ... مدرس عزیزی که برای تدریس از آمریکا تشریف آورده بودند به شدت رس ما رو کشیدند و تا آنجا که می توانستند به ما چیز یاد دادند و تازه فهمیدیم که اوضاع ورزش در خارج از ایران کجاست و ماها کجاییم !متفکر


٣-از اونجا که امروز بعد از ٢جلسه غیبت رفتم باشگاه و باید  روزهای غیبت رو جبران می کردم و حسابی عرق  جماعت رو در میاوردم آی شمردم ... آی شمردم ... اینقدر بلند و سفت کار کردم که حالا از ظهر تا حالا که اومدم دارم خفه می شم نیشخند جوگیر که میگن همینه ها... مژه



 
شیطان
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

شیطان ما را به بدی نمی‌کشد. ما را به غیر راه درست هم هدایت نمی‌کند. تنها کاری که می‌کند، الویت‌های‌مان را تغییر می‌دهد.



 
تاوان ...
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  

امروز ١۵روز از اون روز کزایی ( نمی دونم درست نوشتم یا نه ) که گردنم گرفت می گذره . دقیقا روز آخر ماه رمضون بود . تا امروز یکی گفت رگه ... یکی گفت عضله اس ... خلاصه هرکی هر کاری گفت کردم ... دیگه الان از دردش کلافه ام ... یه جورایی انگار بغض دارم از درد ... دلم می خواد فریاد بزنم ... اخه خدا جون من که گفتم اشتباه کردم ... گفتتم که دیگه تکرار نمی شه ... دیگه سهل انگاری نمی کنم ... دیگه ... خوب تنبیه بسه دیگه ... نمی دونم چرا امروز اینقدر داره بد قلقی می کنه ... ساعت ٧.٣٠ وقت دکتر دارم ... خدا کنه نگه برو MRI .  من می ترسم ... گریه



 
دکتر شریعتی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  
ای خدای بزرگ کمکم کن تاوقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفشهای اوراه بروم.


 
سالگرد و ...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  

١- دیروز سالگرد ۵ ماه و ١٣ روز دوری من و دردونه بود ...

٢-عصبانیم ... از دست خودم ... حالم از آدمهای نون به نرخ روز خور بهم می خوره ... امروز مدارکم رو برای مدیر مجموعه ورزشی که قبلا اونجا  ورزش می کردم بردم . آدمی که تا یکی دو ماه پیش که داییم اونجا مدیر بود و خودش منو خواسته بود و با کلی توضیح اینکه اگه ما از شما خواستیم که مدارکتون رو بیارید به خاطر داییتون نیست ، ما برای جوونهای توانا راه باز می کنیم بلاخره باید از یه جایی شروع کنند و از این اراجیف به من گفته بود ... حالا که یک ماهی هست داییم از اونجا رفته و من مدارکم حاضر شده و بردم ... بهم گفت : نحوه ی جذب مربی باشگاههای شهرداری تغییر کرده و بخشنامه جدید اومده ... و بدون اینکه مدارک رو بگیره گفت خبرت می کنم عصبانی حزب اللهی متظاهر ... از صبح دارم به خودم فحش می دم ... از صبح دلم می خواد سرم رو بزنم به دیوار ... یکی نیست به من بگه آخه نفهم توکه داری تو باشگاه خصوصی کار می کنی مرض داری رفتی به این عوضی رو زدی . بدتر از همه اینکه من از سال ٨٢ دارم کار میکنم ... از فرهنگسرا و خانه فرهنگها بگیر تا نهاد ریاست جمهوری ... خدا یکبار نخواست که منه احمق به کسی برای کار رو بزنم و خودش برام بهترینها رو خواست . حالا برای یه کاری که اصلا ارزش هم نداشت رفتم به یه ..... رو زدم و خودم رو کوچیک کردم .  خدایا پشیمونم ... یادم رفت خودت باید بخوای تا بشهناراحت ... یادم رفت که میگن :

خواستن از خلق خدا اگه برآورده بشه منته و اگه نشه ذلت ناراحت... از صبح به خاطر اینکه حال این  مرتیکه ی متظاهر رو نگرفتم بغض دارم ... انگار دارم خفه می شم . دلم می خواد یه جوری اساسی جلوش وایسم و حرفهای روزیکه مدارکم رو خواست رو تحویلش بدم بگم خیلی ..... هستی . عصبانی



 
 
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸  

خداوندا!
تقدیرمان را زیبا بنویس...
کمک کن آنچه تو زود می خواهی ما دیر نخواهیم
و آنچه تو دیر می خواهی ما زود نخواهیم .

 



 
 
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸  

خداوند بی نهایت است,

اما به قدر نیاز ما فرود می آید,

به قدر آرزوی ما گسترده می شود

وبه قدر ایمان ما کار گشا.

 



 
 
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸  

عشق در لحضه پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.



 
از هر دری
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸  

١-عجب سر کاری بودماااا . چند روز هست که می خوام آپ دیت کنم ، هربار که پرشین بلاگ رو باز می کردم کلی درهم و برهم نوشته ها رو نشون می داد و بلاخره وقتی که صفحه ی نوشتن یادداشت جدید می رسید کلی می رفت می خوابید و صفحه رو باز نمی کرد من هم هی می زدم به پای اینکه حتما پرشین بلاگ قاط زده ... الان اومدم لپ تاپ رو روشن کردم یه دفعه به سرم زد یه نگاهی بندازم ببینم وضعیت درست شده که آپ دیت کنم یا نه ، در کمال تعجب صفحه درست باز شد و نتیجه ای که حاصل شد این بود که مشکل از کامپولوتر من بوده نه از پرشین بلاگ چون صفحه با این یکی سیستم درست باز شد.  

٢-چقدر روزها سخت می گذره . همش کسلی ، یکسره گرسنگی و دل ضعفه و دیگه از ساعت 4 که میگذره صدای قار و قور شکم ... روزهای زوج که می رم باشگاه از ساعت 1 که کلاسم تموم میشه تا موقع افطار گلوم به هم می چسبه و واقعا فقط موقع افطار دلم شربت آبلیمو می خواد اونم از نوع تگری ... روزهای ماه مبارک تا حالا که بیشترش به خواب گذشته ... خدا به همه ی کسانیکه مجبورن زبون روزه بیرون از خونه کار کنن و با مردم سر و کله بزنن سلامتی بده .

3- این شماره 3 هم فارسی نشد که نشد ... بی خیال . تو یه روزنامه ی دولتی نوشته بود زندانبان ابطحی به علاقه ی ایشون به وب لاگ نویسی پی برده و لپ تاپ ابطحی رو بهش دادن تا برای من و شما وب لاگ بنویسه ... البته حتما منظورشون فقط تایپ دیکته شده ی مطالب از پیش تعریف شده بوده . چه زندانهای هتلی داریم ماااا !

4- نمی دونم شخصیت اصلی جناب فرزاد جمشیدی چطوری هست ... واقعا این آدمی که به قول خودش تو قاب تصویر می شینه خودشه یا ... اما از خدا می خوام تنهامون نذاره ... دستمونو بگیره تا ما هم خالص باشیم . دیشب سحر وقتی اسم مریضها رو می خوند خودش گریه اش گرفت ... اصلا احساس نکردم بازی می کرد چون به واقع ما هم همون حس رو داشتیم . خدا برای خانواده اش حفظش کنه .

5- لحظه های سحر ... افطار ... هرجا دلتون شکست ... من و دردونه ام رو از دعای خیرتون بی بهره نزارید . شاد باشید و مهمتر از همه سلامت .



 
شعر یه آهنگ قدیمی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  

من تو رو دوست دارم اندازه ی دنیا نمی تونم که بمونم بی تو اینجا
شبا وقتی می مونم خسته و تنها تا بیای می شمرم ثانیه ها را
تو همونی سهم من از عاشقی و آشنایی اگه دوری اگه نزدیک با دل من هم صدایی
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی گل باغ شدی واسه تشنگی هام یه بهانه تا من بمونم اینجا
من می خوام پنجره ها رو به خورشید وا بشه شب دلتنگی از این خونه بره 
من می خوام روزهای بد روز آفتابی بشه شب خاکستری مهتابی بشه
تو بمونی تو بمونی تو که دستات داره بوی مهربونی

------------------------------------------------------------------------------
مهستی



 
 
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸  

٠-میلاد آقا امام زمان بر همه ی منتظرانش مبارک .

١- آدمهایی که تو مسجد جمکران بودند رو که دیدم دلم برای خودم سوخت که چرا قسمتم نمیشه خدمت آقا برسم و نذرم رو ادا کنم . یا امام زمان بطلب ...

٢-هفته ای که گذشت هفته ی شلوغی برام بود . کلاسی رو گذروندم که به قول دردونه ام از مربایی دراومدم و دیگه حسابی مربی شدم . خیلی خسته شدم اما بلاخره دیروز تموم شد. این درجه ی پیشرفت رو هم مدیون توام میثم من .  خدارو شکر می کنم که تو شبیه خیلی از مردها نیستی . خدا رو شکر می کنم که تو اینقدر کاملی و چیزی کم نداری که بخوای از پیشرفت من بترسی و بخوای جلوی من رو بگیری & خدا رو شکر می کنم که اگر خودم آدم متفکری نیستم اما فکرهای تو منو به وجد میاره ، خدا رو شکر می کنم به خاطر اینکه اگه یه جاهایی از زندگیمون تاخیر داره اما همدیگر رو با عشق داریم ، برای داشتن هم و برای خوشحال کردن هم تلاش می کنیم . از خدا می خوام تا ابد تو بهترین من باشی و من هم بتونم بهترینت باشم . عاشقانه دوستت دارم و همیشه به داشتنت افتخار می کنم .



 
با یه دنیا عشق تقدیم به بهترینم
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸  

مثل گریه توی پاییز
مثل پاییز توی کوچه
مثل کوچه زیر بارون
مثل بارون روی شیشه
تو خود عشقی خود عشق
مثل اسمت روی قلبم
مثل هدیه توی دستم
مثل اون حالی که داشتم وقتی هدیه رو می بستم
نو خود عشقی خود عشق
مثل ماه وقتی گریه اش می گیره
مثل گل وقتی از دست تو میره
مثل من که نمی یای و میمیره
مثل تو ... تو خود عشقی خود عشق
مثل ماه ... مثل تو
مثل اشک ... مثل من
مثل عشق ، مثل آه
تو خود عشقی خود عشق
مثل لیلی توی پاییز
مثل مجنون زیر بارون
مثل بارون وقتی آروم
آروم آروم میشه عاشق
تو خود عشقی خود عشق



 
برای دردونه ام
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸  

باز روزهای تابستان و سالی دیگر افزون بر سالگرد آشنایی ما ... کاش تاریخ دقیق روزیکه دیدمت رو می دونستم . اصلا فکرش رو می کردی که یه روز همه ی زندگی من بشی . منم اصلا فکر نمی کردم که یه روز تو همه ی زندگی من بشی . چه روزهایی ... یه چیزی رو بهش توجه کردی ؟ همه ی اتفاقهای مهم زندگی ما تو تابستون بوده ! اما کاش اتفاق مهمتر زندگیمون تو پاییز باشه . انشالله .
نمی تونم بفهمم روزهای خوبی داره می گذره یا روزهای بدی . به خاطر سختیهایی که تو داری تحمل می کنی و روزمرگی که دوران مقدس برات ایجاد کرده مطمئنا روزهای خوشی نیست اما از این نظر که تغییر و تحولاتی که تو دوست داشتی تو روزهای من ایجاد شده برام خوشایند هست و از این قسمت زندگی راضیم که تو راضی هستی .

نمی دونم خدا می دونه ... شاید روزهای دیگه به از این و شاید بدتر از این باشه . پس دمی رو که داریم غنیمت و شکر می کنیم ... خدایا شکرت .



 
...
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸  
خدا خوابی؟ نمی بینی؟
که با نامت، جوانانت
به سان برگ می ریزند
به دامان سیاه مرگ می ریزند

خدا خوابی؟ نمی بینی؟
و شاید آنچنان فرتوت و پیر و سرد و سنگینی
که دیگر هیچ دریایی به اعجازت پلشتی را نمی بلعد
و هیچ آتش به دست تو گلستانی نمیگردد

خدا خوابی؟ نمی بینی؟
و شاید بس که خودبینی
گمان کردی
که چون دیگر شریکی همچو فرعون روی خاکت نیست
و در دستان جلادان کتاب توست
کنون هنگام خواب توست.

خدا برخیز، بشکن آن سکوت مرگبار سالیانت را
ببین فرمان تو عرش تو را با بوی خون تازه آکنده
بر آن دشنه که در پهلوی یارانم فرو رفته کسی نام تو را کنده

خدا بشنو شباهنگام
که می خواند تو را بر بام
گلوی داغدار و تنگ یک مادر
به خون غلتیده فرزندش ز پا تا سر
و ماوایش بجز الله اکبر نیست
بگو گوش تو هم کر نیست

خدا خوابی ؟ نمی بینی؟
که داغ یاد تو دارد به پیشانی
کسی که داغ را بر سینه ی یاران نهاده
ای خدا یک جمله ی ساده!
که قرن ما سکوتت را نمی بخشد.


 
به یاد 5 تیر 87
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸  

صدای تیک تیک زمان
مرا با خود می برد
و تو را می آورد
همه حضور می شوی
انگار ثانیه ها به رقص آمده اند
به آهنگ لحظه هایی که می روند
ثانیه ها همیشه می روند
همیشه می گذرند
بی درنگ ، بی معطلی
انگار همین دیروز بود
اما سالی گذشت
انگار همین فرداست
که می دانیم ، نمی مانیم
و می گذریم



 
...
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸  

کهکشانها کو زمینم ؟
زمین کو وطنم ؟
وطن کو خانه ام ؟
خانه کو مادرم ؟
مادر کو کبوترانم ؟
معنای این همه سکوت چیست ؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ؟
کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم


کـــــــــاش


(حسین پناهی)



 
روز آخر
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸  

بلاخره این روزها و شبها هم گذشت و انشالله فردا همه چیز معلوم میشه . امروز صبح که رفتم سازمان دکتر بهشتی اومد . بنده خدا اینقدر خسته بود که از چهره اش بی خوابی فریاد می زد . خودش گفت تا ۵ صبح بیدار بوده و اطلاعیه آخر ستاد رو می نوشته . ازش از اتفاقاتی که توی سایتها نوشته بودن و آدماش مثل صاحبشون تکذیب کرده بودند پرسیدم . با کمال تعجب چیزهایی تعریف کرد که واقعا حیرون موندم که چطور یه ممکلت اینقدر می تونه بی حساب و کتاب و پارتی بازی که چه عرض کنم ....باشه .  نمی دونم چی بگم . فقط ... امشب چه شبی رو صبح و فردا چه روزی رو شب می کنیم . از خدا می خوام که شنبه روز جشن پیروزی موج سبز باشه که اگر جز این باشه طرفداران امپراطور دروغ با ماها چه بکنند و چطور باید جواب آنها را داد .

جایی از زبان چرچیل نوشته بود :

سخت ترین کار دنیا آن است که احمقی را متقاعد کنی .

 



 
همان اندازه که خدای توست خدای آنها هم هست!
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸  

شیوانا در صحرا راه می رفت. دختر و پسر جوانی را دید که زیر درختی نشسته اند و کبوتر ماده ای را در دست گرفته اند و به بالای درخت خیره شده اند و رفتار آشفته و نگران کبوتر نر در بالای درخت را نظاره می کنند و میخندند . شیوانا نزد آنان رفت و با خوشرویی گفت : می دانید که آن کبوتر نر در آن بالا در دل خویش با خدا چه نجوایی می کند ؟ پسر  با تعجب گفت : حتما به او می گوید خدایا کاری کن که این دختر و پسر دلشان به رحم بیاد و جفت مرا رها کنند تا بتوانم باز هم در کنار او باشم . شیوانا سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت : نه کبوتر نر می گوید ای کاش عقابی بودم و از آسمان بر سر این موجودات دو پای بی رحم فرود می آمدم و با پنجه های تیزم ادبشان می کردم!
دختر جوان با اعتراض گفت : این امکان ندارد ! او کبوتری بیش نیست و نمی تواند آرزوی عقابی داشته باشد . شیوانا با لبخند گفت : در حقیقت شما با این تصور که آنها کبوترانی بی آزار هستند آزارشان می دهید . اگر عقاب یا شاهینی تیزچنگال بودند حتی لحظه ای زیر این درخت نمی نشستید . کبوتر نر و ماده هر دو این را می دانند و از خالق هستی می خواهند که عقابهایی را به سراغ شما بفرستد که همین بلا را سرتان بیاورند.
دختر از ترس کبوتر ماده را رها کرد و با وحشت از شیوانا پرسید : خالق هستی حتما حرف کبوترها و دعای انها را گوش نمی دهد . این طور نیست ؟!

شیوانا با لبخند گفت: نمی دانم . فقط از یک چیز مطمئنم. او به همان اندازه که خدای توست خدای آنها هم هست!

شماره ١۶۵ موفقیت



 
 
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  

در اون لحظه که به شدت احساس تنهایی میکنی  ، مطمئن باش که یکی برای دیدنت لحظه شماری میکنه ...



 
 
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دلم خیلی برات تنگ شده . با اینکه دیروز تماس گرفتی اما احساس می کنم خیلی وقته زنگ نزدی . چقدر انتظار سخته . انشالله این یک هفته هم زودتر تموم بشه . هرچند که تو اصل قضیه فرقی ایجاد نمی کنه ...
دلم می خواد باهات حرف بزنم اما حیف که نیستی ...ناراحت



 
 
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

١-هفته ی گذشته که برای مختصر بیماری مجبور شدم به دکتر و ... سر بزنم  به این فکر می کردم که واقعا تو این مملکت اگر آدم مریض بشه و خدا نخواد که یه مریضی جدی بگیره چقدر باید هزینه کنه . تازه اسمشه بیمه هستیم ! کلی از هزینه ها رو خودت باید بدی این وسط یه جیزینقیلی هم بیمه می ده که یه چیزی داده باشه . خدا به همه سلامتی بده .
٢-به خاطر تشویقهات و به خاطر اینکه منو باور داری و باورت باعث شد که بتونم قدم بردارم ازت ممنونم . روز دوشنبه که جای مربیمون تو کلاس کار کردم حس خیلی خوبی داشتم و این حس و موفقیت رو مدیون توام .
٣-وقتی آزاده رفت مشهد بهش گفتم به امام رضا بگو ....  گفت : دعا می کنم که عقدتون اون روز باشه ، گفتم : نه ، دردونه دوست داره عروسیمون اون روز باشه . آنتونی رابینز میگه : فقط غیر ممکن غیر ممکن هست . خدا هم هنوز ما رو فراموش نکرده . پس امیدوارم .
راستی ! اگه یه وقت خدا واسه اینکه ما خیلی چیزا رو یادمون میره که انجام بدیم خیلی چیزا رو به ما نده چی میشه ؟ حتی فکرش هم وحشتناکه . خدای مهربونم ، قربون مهربونیات ... تو چقدر خوبی ، من چقدر ناشکرم ... شکرت که هیچ وقت هیچ جا لنگمون نزاشتی ... به مو رسوندی اما نزاشتی پاره بشه . به کرمت امیدوارم و به معجزه ات امیدوارتر .
۴-اگر قرار باشد میان درد و هیچ چیز یکی را برگزینم ، درد را انتخاب می کنم . ویلیام فالکنر